بسم الله الرحمن الرحیم
فتال نیشابوری می نویسد : وقتی دیده ها آرام گرفت و پاسی از شب گذشت،علی و حسن و حسین (ع) و عمار ، مقداد ، عقیل ، زبیر ، ابوذر ، سلمان ، بریده ، گروهی از بنی هاشم و خواص حضرت ، بر بانو نماز گزاردند .
او را در دل شب دفن کردند و علی (ع) در اطراف مزار بانو ، هفت قبر انحرافی ایجاد کرد تا مزار او معلوم نگردد . (روضة الواعظین ، ج۱، ص ۱۵۲؛ بحار الانوار ، ج ۴۳، ص۱۹۳ ب۷ ، ج۲۰ )
در مصباح الانوار از جعفر ابن محمد ، امام صادق (ع) روایت می کنند که از حضرت پرسیدند : امیر المومنین چند تکبیر بر فاطمه (س) خواند ؟
پاسخ فرمودند : امیر المومنین یک تکبیر فرمود ، جبرئیل و فرشتگان مقرب پروردگار نیز یک تکبیر ... تا آنجا که شمار تکبیر امیر المومنین به پنج رسید . پرسیدند : کجا بر بانو نماز گزاردند ؟
فرمودند : در خانه بانو و بعد از نماز او را بیرون آوردند .(مصباح الانوار فی فضائل الائمة الاطهار ،ص۲۶۰)
عمر و نبش قبر فاطمه (س)
طبری می نویسد : آن شبی که فاطمه را دفن کردند ، در بقیع چهل قبر تازه ساختند . وقتی مسلمانان فهمیدند بانو وفات کرده به بقیع آمدند . ناگاه چهل قبر در برابر خود یافتند . نتوانستند مزار بانو را از میان سایر قبر ها تشخیص دهند . ضجه های مردم بلند شد و همدیگر را سرزنش می کردند . می گفتند : پیامبرتان جز یک دختر در میان شما باقی نگزارد ، او نیز فوت کرد و دفن شد ، اما شما در وفاتش حضور نمی یابید ، بر او نماز نمی گزارید و حتی قبرش را هم نمیدانید کجاست ؟! والیان آنها (ابوبکر و عمر) گفتند : از زنان مومن کسی بیاید و این قبر ها را بشکافد تا او را ببینیم . بر او نماز بگزاریم و قبرش را زیارت کنیم .
این خبر به امیر المومنین رسید . خشمگین بیرون آمد ، آنچنان که چشمانش سرخ شده بود و رگ هایش برآمده بود ، عبای زردی هم که در هنگامه های نبرد آن را می پوشید ، بر دوش انداخته بود . شمشیرش ذوالفقار را نیز بر کمر داشت ، تا به بقیع وارد شد ترس در میان مردم افتاد . گفتند این علی ابن ابیطالب است . با همین هیبتی که می بینید آمده است ، به خدا سوگند خورده که اگر حتی یک سنگ از این قبر ها جابه جا شود ، شمشیرش را تا آخرین نفر در میانتان بیفکند .
عمر و همراهانش با حضرت روبه رو شدند . عمر گفت : چه شده اباالحسن ؟!!!!!! به خدا ، قبرش را می شکافیم تا بر او نماز بگزاریم . علی دست بر گریبان عمر افکند و او را بلند کرد ، بر زمینش کوبید و فرمود : سیاه زاده ، من حقم را از ترس اینکه مردم از دینشان بازگردند ، رها کردم ؛ اما نسبت به قبر فاطمه اگر تو و یارانت حتی سنگی از آن را پرتاب کنید ، به خدایی که جان علی در دست اوست ، زمین را از خونتان سیراب خواهم کرد . اگر جانت را می خواهی برگرد ، عمر !
اوبکر وقتی حضرت را به این حال دید ، گفت : اباالحسن ، به قول رسول خدا و به حق همان که بر عرش است ، رهایش کن . ما کاری را که تو نخواهی انجام نمی دهیم .
راوی می گوید : حضرت دست از او برداشت . مردم هم پراکنده شدند و دیگر به تصمیم خود باز نگشتند .
(دلائل الامامه ، طبری ، ص۴۶، بحارالانوار ، ج۴۳،صص۱۷۱و۱۷۲ ،ب۷،ج۱۱)